یاد خوبان… نه حساب است

یاد خوبان…
نه حساب است
که فراموش شود
نه چـراغ است که خامـوش شود
و نه سـال است که به آخـر برسد
"جویباریست ز محبت"
"که همیشه جاری ست"

قرار است تو از این کوچه بگذری

این برگ‌های زرد 
به خاطر پاییز نیست 
که از شاخه می‌افتند 
قرار است تو از این کوچه بگذری

یادت باشد

روزی که برای اولین بار
تو را خواهم بوسید
یادت باشد
کار ناتمامی نداشته باشی

بغلم کن عشق خوبم

ن شب وقتی به خانه رسیدم دیدم همسرم مشغول آماده کردن شام است. دستش را گرفتم و گفتم “باید راجع به موضوعی باهات صحبت کنم”. او هم آرام نشست و منتظر شنیدن حرف‌های من شد. دوباره سایه رنجش و غم را در چشماش دیدم. اصلاً نمی‌دانستم چه طور باید

مهر پدری

مردی سالخورده با پسر تحصیل کرده‌اش روی مبل خانه خود نشسته بودند ناگهان کلاغی کنار پنجره‌شان نشست.پدر از فرزندش پرسید: «این چیه؟» پسر پاسخ داد: «کلاغ».